تبليغاتX
:: بچه هاي شوشتر ::

بچه هاي شوشتر

بچه هاي شوشتر



کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته

+نوشته شده درجمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 12:22 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

داداش ناصر راس میگه 

+نوشته شده درسه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 5:19 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

توروزی در کوچه های خاطره منو تنها گذاشتی .....

منو با چشمای پراز اشکم جا گذاشتی.....

تونگفتی که من تنها می مونم....

بی تو توی این شبهای تاریک میترسم....

تو ندیدی که دستام بی تو می لرزه.....

و قلبم از بی کسی بیزاره.....

اگه می خواستی بری چرا نگفتی که نمی مونی.....

چرا  دل منو به  بازی گرفتی .....

اگه خواستی بیایی من همان جایی هستم که بودم همان جایی که رهایم کردی

 

 

   

با آنکه همچون اشک غم بر خاک ره افتاده ام من

با آنکه هر شب ناله ها چون مرغ شب سر داده ام من

در سر ندارم هوسی، چشمی ندارم به کسی، آزاده ام من

با آنکه از بی حاصلی سر در گریبانم چو گل

شادم که از روشندلی  پاکیزه دامانم چو گل

خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام ، آزاده ام من

یا رب چو من افتاده ای کو؟

افتاده ی  آزاده ای    کو؟

تا رفته از جانم برون سودای هستی

آسوده ام آسوده از غوغای هستی

گلبانگ مستی آفرین همچون رهی سر داده ام من

مرغ شباهنگم ولی در دام غم افتاده ام من

خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام ، آزاده ام من

آفرینش

 

آغوشت را باز کن تا بسوی تو پرواز کنم

مرا بنگر تا در نگاه تو ذوب شوم

ترانه هایم را گوش کن تا آوازهای عاشقانه ام را برایت زمزمه کنم

و مرا به خانه ات راه ده تا در قلب تو خانه کنم

$$ I LOVE YOU $$

تقدیم به شوشتری ها

+نوشته شده دریکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 12:17 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

آره زندگیم همینه!!!!!!!!!!

 

 

 

 

آره زندگيم همينه !

ديگه چاره ای ندارم !

صبح تا شب اين شده کارم

يا تو باشی و بخندم

يا نباشی و ببارم

+نوشته شده دریکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 11:48 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم

تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم

من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم

من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم

تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم

 

+نوشته شده درشنبه چهارم فروردین 1386ساعت 15:9 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

 

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

سینه ام هرگز پریشانی نداشت

کاش صفحه های آخر تقدیم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه،سخت عشق را

بی خطر پیمود قربانی نداشت

 

+نوشته شده درپنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 10:12 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |


+نوشته شده درپنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 9:55 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

 

شهر من شوشتر

 

+نوشته شده درچهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 11:17 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

هنگام عبور از باغ گل سرخ،گل سرخی را به شدت غمگین دیدم،

علت رو پرسيدم؟

گفت: دلم گرفته

گفتم: از چه کسي؟

گفت: از يک دوست

گفتم: کدام دوست؟

گفت: گل نيلوفر را مي گويم

کمي با دقت نگريستم و ساقه رونده نيلوفر را به دور ساقه آن ديدم.

گفتم: چون نيلوفر به دور ساقه ات پيچيده و بالا رفته ناراحتي؟

گفت: نه، من خودم دستش را گرفتم تا بالا بيايد. اما همينکه قدش از من بلندتر شد، نرده هاي آهني باغ را به من ترجيح داد و به دور آنها پيچيد

خيلي عصباني شدم، چقدر از نيلوفر بدم آمده بود، ناخودآگاه کمر خم کردم تا نيلوفر قدرناشناس را از ريشه در بياورم،

اما ناگهان گل سرخ خاري به شدت در دستانم فرو کرد و گفت: شرط مهمان نوازي نبود، اما به هر حال نيلوفر دوست من است ! ! ...

 

 

+نوشته شده درچهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 11:13 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

دیروز یه کار خوب کردم. می دونی چی کار؟

دیگه آینده مو با تو تصور نکردم.

دیگه تو رویاهام خودمو با تو ندیدم.

دیگه ...

تازه دیروز بود که فهمیدم بدون تو هم آینده م قشنگه

+نوشته شده درچهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 8:43 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

+نوشته شده درچهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 8:36 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

گلایه ....
 
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان .
 قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد
 و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ .
كنار چوبهيه دار از من خواستند
 تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم
+نوشته شده درچهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 8:30 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

+نوشته شده درچهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 8:28 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

تو ولی رفتی....

 

      ديريست بر پنجره ي قلب دلم دست نوازشي ، غبار غم و اندوه را پاك نكرده!

  چنديست چشمانم روان است و مانند رودي خروشان لحظه ها را سپري مي كند!

هرزگاهي لبخندي از روي غصه ي فراوان بر روي لبانم نقش مي بندد و مدتي بعد طوفان غم تمام افكارم را پريشان مي كند و دوباره اشك درون چشمانم حلقه مي زند…

آرزوي من خوشبختي توست !‌

پس برو ، هر وقت بازگردي دير نيست و من منتظر لحظه هايمان در رويا مي مانم…

من در انتظار چشمانت و آغوش گرمت مي نشينم تا جايي كه توان دارم با خاطراتت زندگي مي كنم…

+نوشته شده درسه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 3:19 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

رفت

اینو یه دوست خوب بهم هدیه کرده

 

رفت و نگاهش در دل مهتاب گم شد

    عكس قشنگش در ميان قاب گم شد

    الاله اي مي گريد اما ضجه هايش

    مثل همان نيلوفر مرداب گم شد 

    تنها ستاره در كنار ها له اي نور

    در آسمان هفتم ناياب گم شد

    رو ياي باران و صداي آشنايي

    در جاده درياي بي پاياب گم شد

    من در بلنداي زمان فرياد كردم

    رفتي و بعد از رفتنت مهتاب گم شد

+نوشته شده درسه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 3:17 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

+نوشته شده درسه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 3:15 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

+نوشته شده دردوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 4:33 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

زندگی چیست؟

گویم ای باد :

 

کجا روی چنین شتابان؟!

 

گوید جایی که خورشیدش طلوع نداشته باشد

 

گویم چرا؟

 

گوید جنون

 

گویم همراهت می شوم در این سفر

 

گوید چرا؟

 

گویم جنون

 

او می گوید و من می گویم

 

آخر زندگی چیست؟

 

زندگی چه طعمی دارد؟

 

آخر هر با هم بودنی و عشقی جدایی است

 

زندگی داستان غم انگیزی است که

 

اولش عشق است و آخرش....

+نوشته شده دردوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 4:30 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

زمان به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست...

بوسیدن قول ماندن نیست...

و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست.....

هیچ وقت دل به کسی نبند

چون این دنیا اینقدر کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم  جا نمیشه...

اگر هم دل بستی..هیچ وقت ازش جدا نشو

چون این دنیا اینقدر بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی.

+نوشته شده دردوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 4:28 توسط سحر پریسا سمیرا معصومه سعیده عاطفه مرضیه |

This Template designed by ParsTheme , Copyright © 2006 all rights reserved

Erorr in Your Internet Explorer !!!

amir qadamgahi